زمان پوست می اندازد تا عقربه بزرگ با هم خوابی عقربه کوچک ثانیه شمار نه ماهه ای را نزاید زمان پوست می اندازد شرط خواب به گرفتاری شب و روز نیست تا خورشید و ماه شاه و ملیجک درد باشند زمان پوست می اندازد فرقی ندارد از کجای لحاف پس بزنم تکرار تن ات را در مرور لحظه های بی آغوش زمان پوست می اندازد...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:7 توسط م.نهانی |
محکوم به حکم لب هایت بوسه انفرادی آغوش تبعید مرگ ، قاضی نمی خواهد! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ به قامت درد لب هایم را باز می کنم گنجشکان و پرستوها آسمان را پر می کنند... آزادی کلمه ای بیش نبود وقتی تو پر می کشیدی! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ به راهی که خشم را گرفت تا زنده بمانم من از تو نیستم دیگر تا این کور سو خاموش شود باری از خواب هایم لذت ، دست بردار - تن نحیف تو نیست دست هایم پیچش خواب - اندامت را می بینند گویی خسته نمی شوند - از پیمودن راه بی بازگشت!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:35 توسط م.نهانی |
رخ می بازم در این شطرنج کذایی. مات نگاهت ، بی کیشم. طرح این بازی دهان ندارد. بی لبم این روزها هذیان بوسه امانم بریده... هرجا زده ی نقاب ها... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ کبوتر من پرید و رفت خبری برد. سال ها پس از جنگ هنوز در صلح آن لب ها اسیرم! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از این قافیه بازی
سپیدکی زمین می افتد
له اش می کنی
آخ هم نمی گوید
دردش را با حروف سربی
پنهان بر قلب ات می کوبد...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از اوج لذت که می افتی
چتر نجات ات باز نمی شود
در خمودگی سقوط می کنی.
بوسه ای دیگر
و باز...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:21 توسط م.نهانی |
می بوسمت
بی تکرارتر از همیشه
لب هایت
طعم خیالم را پس می زنند
کز کرده از کنج دهان شب
تنهایی ام را شعر می کنم
و افسوس بر خواب می فرستم
تا رویایی دیگر...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
این ها که
از خواب هایم
بوسه می دزدند
عکس تو را
بر روی لب هایم
خال کوبی می کنند!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
وقت بوسه می گذرد
لب هایت ،
آبستن غروبی دیگرند!
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:4 توسط م.نهانی |
۱ زمستان است شعرهایم آدم برفی رویاهایند ۲ برف می بارد پالتو پوشیده اند ۳ می لرزم شبگرد بوران اند ۴ یخ می زنم می خوابند ۵ نیستم در سردخانه ی زندگی تنها شعرهایم می مانند... ت ن ه ا پ.ن۱:در مهرماه پاییزی فکرم هوس زمستان می کند اما دلتنگش نیستم. پ.ن۲:زمستان را همیشه می توان زیست بی برف،بی سپیدی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 1:5 توسط م.نهانی |